از تو که نمی توانم پنهان کنم دوست داشتنش را
دوستش دارم و می دانم که می دانی...
مهربانا
بخشنده ی بی انتها درودیوار این شهر
تمامِ زمین و زمان در قلبم زمزمه میکنند نامش را
یادش را...
من نه زلیخایم که تمامم شود یوسف
و نه بنده ای که تو را یاد نکند...
من اول تو را پیدا کردم
شناختمت...
حال این موجود رو پیدا کردم...
به این اشک ها قسم که چشم هایم را خون کرده
به این عصر زیبایت قسم...
تو اولین یگانه ی منی...
معبودِ آسمانی ام..
و او معبودِ کوچکِ من است...
معبودِ زمینی ام...
شایدم تو خیلی دوستش داری که من اینگونه شیدایشم...
نمیدانم به کجا ختم می شود این عشق
اما تو آن قادرِ مطلقی که همه چیز را می داند...
من تسلیمِ توام به آنچه تو بخواهی...
بودنش را از تو میخواهم...
ندادی اش هم شَکر
من تسلیمِ فرمانِ توام
بی همتایت
برچسب: عشقکم غلامیاری,
نویسنده: آرشان نیکنام